تبلیغات
كشكول اینترنتی 2 - پرواز روح الله
كشكول اینترنتی 2

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

پرواز روح الله

                                              
پرواز روح اللّه

یک شب، ماه چادر سیاهی به سر کرده بود وهای های گریه می کرد. فردای اون شب، خورشید عزادار بود و لباس سیاه پوشید. چشم ها بارون اشک داشت و تو سینه ها، غم، خونه کرده بود. می دونید چرا بچه ها؟ به خاطر این که عزیزترین کسِ مردم، بزرگ ترین مرد ایران و امید همه ایرانیان، پیش خدا رفته بود. سید روح اللّه خمینی، چشم ها شو برای همیشه بست و روح خدایی خودش رو به طرف خدا، پرواز داد.

ایران عزادار

یکی از روزهای سال 1368 که تقویم چهاردهم خرداد رو نشون می داد، روز تلخ گریه و آه بود. جای شما اون روزها خالی بود بچه ها که با چشم های خودتون، علاقه مردم رو به رهبر فداکارشون، امام خمینی رحمة الله ببینید. خبر رحلت امام، به سرعت در میان مردم پیچید و اون ها رو داغدار کرد. این خبر باور نکردنی، قلب مردم رو شکست، اون ها رو عزادار کرد و در غم سنگینی فرو برد. دیوارهای شهر و روستا، سیاه پوش شده بود. صدای قرآن و اشک و ناله، از همه جا بلند شد. ایران، یک پارچه عزا شد و صدای «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خمینی بت شکن پیش خداست امروز» در سراسر ایران پیچید. مردم از همه جا به سوی تهران به راه افتادند تا در مراسم تشییع و به خاک سپاری. امام شرکت و برای آخرین بار، با او خداحافظی کنند.


باغبان گل ها

امام خمینی، باغبان مهربون وزحمت کشی بود که با دست های پیرش، گل انقلاب رو شکوفا کرد؛ از اون مواظبت کرد، و به اون آب داد تا جون بگیره و روی پای خودش بایسته. بچه ها! او برای به وجود آوردن گل انقلاب، سال ها زحمت کشید، به زندان رفت، از شهر و وطنش دور شد. او بعد از سال ها مبارزه با شاه، به یاری خدا و همت مردم، توانست شاه رو از ایران بیرون کنه و همون چیزی رو که مردم می خواستند؛ یعنی انقلاب اسلامی رو به وجود بیاره. بچه ها! در اون روزهای پیروزی انقلاب، در ماه بهمن سال 57، مردم در فرودگاه تهران جمع شدند تا ورود امام رو به ایران پس از سال ها دوری از کشور ببینند و از او استقبال کنند و سال ها بعد، باز همان جمعیت با شکوه میلیونی، در بهشت زهرای تهران دور هم جمع شدند تا در لحظه های رفتن، در کنار او باشند و سفر آسمانی او را به سوی خدا ببینند.

جای خالی امام

امروز، سالگرد یک روز غم انگیزه که با خودش غم و دلتنگی می آره. روز جدایی یک ملت از رهبر بزرگشون. روز جدایی یک پدرمهربون، از میلیون ها فرزند کوچک و بزرگ. امروز بازهم خونه بزرگ ایران، به یاد از دست دادن پدر پیر و دل سوزش عزاداره. امروز وقتی چشم بچه های امام خمینی، به صندلی سفید وخالی او در حسینیه جماران ـ جایی که او زندگی می کرد ـ می افته، پر از اشک می شه و آرزو می کنه ای کاش امام عزیزمون هنوززنده بود، روی این صندلی می نشست وبا صدای آروم و مهربونش با مردم حرف می زد. بچه ها! خونه امام در جماران تهران، یک خونه بسیار کوچک و ساده است، اما یک دنیا صفا رو تو خودش جا داده. صفای یک مرد بزرگ، دانا و آگاه و همین طور مهربون و با احساس. حیاط کوچک اون خونه، خاطره های زیبا و زیادی از اون رهبر مهربون داره و همه رو تو سینه خودش نگه داشته. از قدم زدن ها و راه رفتن های امام، وقتی تسبیح به دست می گرفت و قدم می زد، ذکر خدا رو می گفت و کنار باغچه می نشست، گل ها رو نگاه می کردو با اون ها دوست می شد.

با مهر و تسبیح و قرآن

رفتی و ما را گذاشتی

ما را و «ای کاش»ها را

ای آن که ممنوع کردی

پرواز خفاش ها را

گل را سر حال می کرد

دست بهار آور تو

دستان تو یار ما بود

دست خدا یاور تو

حتی صدای قدمهات

پروانه را پر نمی داد

دست تو بویی دل انگیز

چون بوی پروانه می داد

بوی نفس های گرمت

جانی دوباره به ما داد

چشم تو در آن شب سرد

باغ ستاره به ما داد

در یک زمستان رسیدی

همراهت آمد بهاران

در یک بهاران گذشتی

ما مانده ایم و زمستان

من دوست دارم همیشه

مثل تو باشم پدر جان

در زندگی دوست باشم

با مهر و تسبیح و قرآن

حسین عبدی

چهاردهم خرداد

روز چهارده خرداد بود. خونه سعید ساکت و آروم بود و هیچ کس در خانه نبود؛ چون همه اهل خونواده، به همراه هم به یک جای خوب رفته بودند؛ جایی که چند تا گلدسته بلند و قشنگ داشت و یک گنبد طلایی در وسط اون می درخشید. منظورم، حرم امام خمینی بچه ها که در چهاردهم خرداد، روز درگذشت امام، پر از جمعیت می شه؛ جمعیتی که برای زیارت امام خمینی به حرم او می آن. اون ها می آن تا در کنار قبر او بشینن و با او حرف بزنن. به امام بگن که قدر زحمت های او رو می دونن. به حرف ها و سفارش هایی که کرده، عمل می کنن. شما کوچولوهای خوب هم می تونید وقتی به زیارت امام خمینی می رید، از او بخواهید تا شما رو کمک کنه و بهتون نیرو بده تا کارهای خوبِ خوب بکنید، بدی ها رو دور بریزید و با شیطون قهر باشید. از او بخواهید تا دست خدایی اش رو به شما بده تا بتونید برای بزرگی و افتخار کشورتون تلاش کنید. بچه ها، همیشه قدر نعمت هایی رو که امام به ما داده بدونیم.

گریه های پدر

شب بود و صدیقه، دختر امام از خواب بیدار شده بود. مثل شب های پیش، به آسمان خیره شده بود و ماه و ستاره ها را نگاه می کرد. صدیقه خوب گوش کرد. باز هم صدای گریه های پدررا شنید و در زیر نور ماه اشک های او را می دیدکه صورتش را خیس کرده بود. صدیقه با خودش فکر می کرد چرا پدر که روزها خندان و شادابِ، شب ها گریه می کنه و اشک می ریزه. اما او که بعدها بزرگ تر شد، فهمید که شب ها، پدر نماز شب می خوانه و با خدای خودش حرف می زنه و به یاد خدای بزرگ، اشک می ریزه.

آرزوی بزرگ

زمین پر از برف بود و آسمون پر از ابر. ساعت دو بعد ازظهر بود که همسر یک شهید، به همراه دو فرزندش به خانه امام رسیدند. اون ها آرزو داشتند امام رو ببینند. یک نفر اون ها رو به اتاق امام راهنمایی کرد. امام با چهره ای خندون در اتاق نشسته بود. وقتی اون ها رو دید، خوش آمد و پرسید: چرا این موقع و در این هوای سرد بچه ها رو به این جا آوردید؟ مگر من چه کسی هستم؟ چرا به خاطر من این همه سختی را تحمل کردید؟ امام که بچه ها رو خیلی دوست داشت و نگران سلامت بچه ها بود، اون ها رودر آغوش گرفت و نوازش کرد. بعد از مادرشون خواست تا اگه کاری داره، بگه، اما مادر بچه ها گفت: نه آقا! آرزوی ما فقط دیدن شما بود. امام که مرد مهربونی بود و همیشه به فکرمردم و حل مشکلات اون ها بود، باز هم از مادر بچه ها خواست تا اگه مشکلی داره به امام بگه. اما مادر هیچی نگفت؛ چون مثل همه ایرانی ها دیگه که به دیدن امام می اومدند، به آرزوی خودش رسیده بود.زنگ بیداریبچه ها! امام خمینی رحمه الله زنگ بیداری رو به صدا درآورد، به چشم های خواب آلود مردم آب پاشید تا اون ها بیدار بشن و بفهمند در اطرافشون چه خبره و چه اتفاق هایی می افته. اون زمان، همه از زورگوها می ترسیدند، اما امام شجاع ما، ذره ای ترس تو دلش نبود. با قدرت حرف می زد و دشمنی خودش رو با زورگوها و طرفدارای شاه اعلام می کرد. او با ظلم هایی که آدمای ظالم به مردم ایران می کردند، مخالف بود و از کارهای اون ها که غیر خدایی و مخالف با اسلام بود، نفرت داشت. بعد مردم و امام با هم یکی شدند، مبارزه کردند و شاه و طرفدارای اون رو از ایران خوبمون بیرون کردند و انقلاب اسلامی را به وجود آوردند.

ناخدای کشتی ایران

انقلاب اسلامی پیروز شده بود و مردم ایران، مثل مسافرهای یک کشتی بودند که ناخدای خیلی خوبی داشتند؛ ناخدایی که هم دانا بود، هم قوی و شجاع، و هم دریارو خوب می شناخت. امام خمینی رحمه الله رهبر مردم ایران، خیلی خوب مردم رو راهنمایی می کرد. اما بچه ها، کشتی ایران، تو دریایی حرکت می کرد که توفانی و ناآروم بود. مشکلات زیادی داشت که اگه ناخدای ماهری نبود، سالم نمی موند. امام خمینی ـ که سلام خدا بر او باد ـ با دقت و مهارت، ایران و ایرانیان رو رهبری کردند و محافظ اون ها بودند. مردم ایران به یاری خدا، سال ها با دشمن جنگیدند و در آخر، پیروز و سرافراز دشمن رو شکست دادند. بچه های گلم! هنوز مدت زیادی از پیروزی و تموم شدن جنگ نگذشته بود که غبار غم به دل همه ایرانی ها نشست و با رفتن امام خمینی رحمه الله دل ها غمگین شدند. امام به مردم گفته بود که پیروزی و موفقیت، نتیجه آشنایی و دوستی با خداست و پیروزی، فقط برای آدم های مؤمن و خداشناسه، حضرت امام خمینی رحمه الله این حرف ها رو به ما زد و مثل پرستوهای مهاجر، به دنیای دیگه کوچ کرد.

عکس امام در قلب بچه ها

حسینیه جماران تهران، جایی بود که همه ایرانی ها و حتی غیر ایرانی ها، آرزو داشتند به اون جا برند و امام خمینی رحمه الله قهرمان ایران رو ببینند. در میون جمعیت، کوچولوهای قد و نیم قد، به چشم می خوردند که بعضی از اون ها روی دوش پدر نشسته بودند تا خوب و درست امام خمینی رو ببینند. قلب امام از دیدن بچه ها شاد بود و لبخند روی لب های او می نشست. عکس همه بچه های ایران تو قلب امام وجود داشت و تو قلب همه بچه ها هم، عکس امام می درخشید؛ چون هم بچه ها امام رو خیلی دوست داشتند و هم امام بچه ها رو از ته قلب دوست داشت و به آن ها امیدوار بود. آهای بچه های دبستانی! قدر خودتون رو بدونید؛ چون شما امید امام هستید. آخه بچه ها، شمایید که باید با علم و تلاشتون ایران اسلامی رو بسازید. بعد از نردبونی که به دست امام و با زحمت و رنج زیاد درست شد، بالا برید و خودتون رو به قله های موفقیت و پیروزی برسونید.

علی کوچولو

بچه ها! تو خونه امام، یه علی کوچولویی بود که رهبر ایران امام خمینی، پدر بزرگ مهربون او بود. علی کوچولو بارها و بارها با امام همراه می شد. دست او رو می کشید و او رو به بازی می گرفت. پدربزرگ مهربون هم تو بازی او شرکت می کرد. امام، علی کوچولو می شد و علی، مثلاً امام می شد و جای پدربزرگ می نشست. یا این که علی، دکتر می شد و امام به جای مریض علی کوچولو بازی می کرد. بچه ها! یه روز این بازی، دیگه بازی نبود و پدربزرگ راستی راستی مریض شده بود. همه مردم ایران نگران پدربزرگ بودند و تو مسجدها و خونه ها برای سلامت او دعا می کردند. اما خدا می خواست پدربزرگ رو پیش خودش ببره و یک روز که علی کوچولو به خونه امام اومد، دید دیوارها سیاه پوش شده و اتاق امام خالی وساکته. دیگه پدربزرگی نبود تا او باهاش بازی کنه. علی کوچولو فهمید که پدربزرگ به آسمون ها رفته و همسایه فرشته ها شده و هرشب از توی آسمون، او و همه بچه های کوچولو رو می بینه.
بی تو قناری ها نمی خوانند     در شهرْ دیگر یا کریمی نیست
پروانه ها این جا نمی رقصند     دنیای ما شاد و صمیمی نیست

What do you do when your Achilles tendon hurts?
یکشنبه 26 شهریور 1396 07:41 ب.ظ
Hi, all the time i used to check weblog posts here in the early hours in the daylight, as i enjoy to learn more and more.
How do you treat Achilles tendonitis?
چهارشنبه 1 شهریور 1396 11:05 ق.ظ
You actually make it appear really easy together with your
presentation however I find this matter to be really one thing that I feel I would by
no means understand. It kind of feels too complicated
and very broad for me. I am having a look forward to your subsequent post, I will try to
get the grasp of it!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:09 ق.ظ
It's truly very difficult in this full of activity life to listen news on Television, therefore I only use web for that reason,
and obtain the latest information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : 110

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان